همه چی آرومه، غصه ها خوابیدن …
همه چی آرومه، من چقدر خوشحالم …
این آهنگ «حمید طالب زاده» رو خیلی دوست دارم. ریتم آروم و مهربونی داره
لینک دانلود: همه چی آرومه
ش ۷ آذر ۱۳۸۸
همه چی آرومه، غصه ها خوابیدن …
همه چی آرومه، من چقدر خوشحالم …
این آهنگ «حمید طالب زاده» رو خیلی دوست دارم. ریتم آروم و مهربونی داره
لینک دانلود: همه چی آرومه
|
|
ش ۷ آذر ۱۳۸۸
بچه ی همسایه، گوشت قربونی آورده بود دم خونه مون. ازش گرفتم. در همسایه ی دیوار به دیوارمون رو زد. خونه نبودن. دوباره در خونه ی ما رو زد. در رو باز کردم. گفت: «عمو! میشه این گوشت رو هر موقع همسایه اومدن بهشون بدین؟»
کلاً حس خنده داری بود. اولین باری بود که یکی بهم میگفت عمو! آخه هیچوقتم قرار نیست واقعاً عمو بشم
|
|
ج ۶ آذر ۱۳۸۸
سهشنبه بالاخره رفتم دانشگاه، دیدم کنار دانشکده یه ساختمون حداقل سه طبقه ساختن! حساب کردم دیدم دقیقاْ ۶ ماه و ۱۰ روز از آخرین باری که اومدم و در واقع آخرین فعالیتهای انجام شده در مورد پروژهی مبارک کارشناسی ارشد، میگذره!
نکتهی جالبش اینه که حالا که بعد این همه مدت با کلی ناراحتی و نگرانی از برخورد اساتید گرامی و البته با دستی پر از یک ایده (!) رفتم، دیدم یکیشون تا ۲۰ روز دیگه مرخصیه و یکی دیگه سفر حجه!
|
|
ج ۶ آذر ۱۳۸۸
چقدر خوب بود که آدم صبح از خواب پا میشد و کارها و حرفهایی که شب قبل کرده بود و زده بود، یادش نبود.
دیشب ذهنم نشتی کرده بود و هر چی توش بود میومد روی زبونم! ترکیبی از هذیون و حرفهای درست. شانس آوردم که کلمات ضایعی نگفتم. جالب بود که بعضی از حرفهایی که زده بودم در مورد دکتر گودرزی (استاد یکی از درس های این ترمم) و پروژه و امتحان و رجیستر و صف و RAID و یه سری فرمول و مشغله های این روزهام بوده. کاش همیشه دچار هذیون بودم و ذهنم تخلیه میشد. آخه داره سنگینی میکنه محتویاتش این روزا …
|
|
س ۳ آذر ۱۳۸۸
در سال، ۵ تا عدد برای ما پیش میاد که مهمه و هر سال هم یکی بهشون اضافه میشه!
از اول سال، این چهارمین عدده و امسال هم شده ۴!
۴ سال از حرفهایی که با هم زدیم میگذره، از شروع «ما». چهار سالی که برای من پر بوده از انرژی و روحیه و انگیزه و شادی و کلی چیزای خوب دیگه. ۴ سالی که اگر شروع نمیشد، خیلی از چیزهایی که امروز دارم و بهشون رسیده ام رو نداشتم و بهشون نرسیده بودم و فشار زیاد این روزهای زندگی رو نمیتونستم تحمل کنم.
همراه عزیز زندگیم، بخاطر همه ی چیزهای خوبی که توی این ۴ سال بهم دادی ازت ممنونم.
پانوشت:
کلا بلد نیستم مثل دیگران خوب بنویسم و کلمات عشقولانه از خودم دَر کنم. تلاشم رو کردم که یادی از این ۴ سال کرده باشم
|
|
پ ۲۱ آبان ۱۳۸۸
اگر یک دفعه همه چیز درست مثل همین بازی به هم می ریخت و تو همین طور که توی مرحله ی اول بودی، میرفتی مرحله ی هفتم و یک دفعه وصل می شدی به پنجم و همین طور بی خود و بی جهت همه ی مرحله ها قاطی می شد، باید چه کار می کردیم؟ اگر زمان خودش با دست خودش می شکست و بعد یادش می رفت که تکه هایش چطور بوده اند، چه افتضاحی می شد. مردم همین طور که داشتند توی خیابان راه می رفتند، یک دفعه پیر می شدند و چند لحظه بعد دوباره جوان می شدند. نه این که همه با هم پیر شوند و همه با هم جوان، جوری که هر کسی ساز خودش را بزند و با بقیه کاری نداشته باشد.
فکرش را بکن یک دفعه توی یک مهمانی، همه همان طور که با هم حرف می زنند و بله بله می گویند، یکی شان پیر می شد و صدایش می لرزید، آن یکی بچه می شد و می شاشید به خودش. پشت بندش می مرد. بقیه جوری که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده نم نم شام را می کشیدند و پشت میز می نشستند و شروع می کردند به بحث های سیاسی. و بعد همان طور که خیلی عادی بچه و پیر و جوان می شدند، غذای آن که مرده بود را روی گاز نگه می داشتند تا وقتی زنده شد غذایش سرد نشده باشد.
مرد حتماً از این که مردن همسرش طولانی شده، از صاحب خانه معذرت می خواست و بقیه جوری نشان می دادند که یعنی اصلاً چیز مهمی نیست. و تازه گند کار وقتی در می آمد که بر می گشتند خانه و شوهر بدبخت باید تمام لحظه های مردن زن را تکه تکه برایش تعریف می کرد که نکند چیزی را از دست داده باشد.
——————————————————————————————
۱- بخشی از داستان «مثلاً بازی» از کتاب «ها کردن» نوشته ی «پیمان هوشمند زاده»، نشر چشمه.
۲- یه جورایی این بخش از کتابش خیلی چسبید. انگار که یکی عین خودمون، نشسته و این کتاب رو نوشته. ذهن عجیب و جالبی داره این جناب هوشمند زاده. توصیه می کنم کتابش رو بخونید.
|
|