جناب دانش جعفری، وزیر برکنارشده ی امور اقتصادی و دارایی دولت نهم، در مراسم تودیع، هر چه دق دلی از دولت و وضعیت اقتصادی و احمدی نژاد داشته، ریخته بیرون و شاید بعضی از حرفهای «مگو» را هم گفته! [متن کامل سخنرانی در سایت ایسنا]
اما چه فایده؟ آن موقع که باید به انتقادات گوش داده میشد، همه مفسد اقتصادی خطاب می شدند و جناب وزیر سابق، سکوت می کرد و سکوت هم که علامت رضاست! وقتی ده ها اقتصاد دان، خطاب به رئیس جمهور نسبت به آینده ی امور اقتصادی کشور هشدار دادند و رئیس جمهور هیچ وقعی به نگرانی های آنها ننهاد، جناب دانش جعفری، یکی از همان منتقدین را که به اردوگاه اصلاح طلبان نزدیک بود، از هیئت مدیره ی بیمه دانا کنار گذاشت! اگر آن موقع هم فشار از بالا بوده، چرا حرفی نزدید؟ حالا که از گردونه ی قدرت کنار گذاشته شدید، یادتان افتاد که در مملکت مشکل اقتصادی هست و وضعیت مناسب نیست؟
با اینکه خیلی ها گفتند و نوشتند که دانش جعفری غوغا کرده، اما به نظرم حرفهای بی ربط گذشته را هم تکرار کرده! حرفهایی مثل فشار دشمن، فعالیت صهیونیست ها علیه اقتصاد ایران، تعالی اقتصادی کشور در آینده و از این دست بحث ها هم در صحبت های ایشان به چشم می خورد! یکی نیست بگوید مگر همین فعالیت دشمن و صهیونیسم، در زمان خاتمی هم نبود؟ پس چه شد که مملکت به این روز نیفتاد؟ کدام تعالی اقتصادی؟ رتبه ی پنجم تورم در جهان تعالی است؟
خنده ام گرفت وقتی صحبت هایش را خواندم!
———————————————————–
بعدالتحریر:
«یک عکس»: از این به بعد، عکسهای مختلفی که انداختم یا دارم رو با عنوان «یک عکس» اینجا هم میذارم و به گالری لینک میدم. اونجا هم سری بزنید!
برای شروع، به نظر شما، شماره ی این کمد چنده؟

حدود یک ساعت پیش رفته بودم بانک سامان جنت آباد که پول بریزم به حسابم! قبلش رفته بودم بانک تجارت و یه چک پول نقد کرده بودم و از توی صف ایستادن توی بانک تجارت خسته و کلافه بودم! صندوقدار بانک تجارت هم ۵۰۰ تومن کم داده بود روی یه دسته ی پول! دیگه حال نداشتم برم اونجا بخاطر ۵۰۰ تومن! چند بار رفتم خونه و برگشتم توی فاصله ی بین رفتن به دو تا بانک! گرم بود و کلی هم کلافه بودم از گرما! توی بانک سامان، روی فیش واریز، به جای ۴/۵ میلیون ریال، به عدد نوشته بودم ۴۵ میلیارد ریال! خانم مسئول باجه گفت صفرهاش رو زیاد گذاشتی! اومدم اصلاحش کنم، نوشتم ۴۵ میلیون ریال! خانمه یه نگاهی بهم کرد و گفت: می خواین یه دونه جدید بنویسین! فیش واریز جدید رو خودش برداشت و با نگاهی عاقل اندر سفیه، مبلغ رو خودش روی فیش نوشت و داد دست من! داشت خنده ام می گرفت از حواس پرتی ام و سفیه فرض شدنم! داشتم میومدم بیرون، به این فکر می کردم که حتماً الآن میشینه برای باجه دار بغلی اش، تعریف میکنه که یارو کلی توهم بود و شوت بود و چقدر بی سواد بود و …
پیش خودم گفتم حتماً همینجوری میشه که ملت بدبخت سوتی میدند و میشند سوژه ی ملت دیگه! خودمون هم میشینیم کلی به شوت بودن طرف می خندیم
حمیدرضا حسینی |
یک نظر |
|

|
ج ۳۰ فروردین ۱۳۸۷
از امروز می خوام بیشتر به بخشهای دیگه ی سایتم برسم! چند وقتیه که «کتابهای الکترونیکی» رو دوباره فعال کرده ام و میخوام جدی تر، کتابهای الکترونیکی که در هر زمینه ای دارم رو اونجا قرار بدم تا دیگران هم بتونند به کتابهایی که کمیاب هستند دسترسی داشته باشند.
همینطور بخش «گالری عکس» رو اگه وقت بشه میخوام زود به زود به روز کنم. عکسهایی از خودمون، عکسهای جالبی که دیگران گرفته اند، سوژه هایی که به چشممون میخوره و … رو توی این بخش قرار میدم. برای شروع بخش «سوژه ها»، عکسی که پدرم چند روز پیش در حوالی مکه گرفته رو ببینید: کلیک کنید. با دیدن این عکس، به نظر شما، ما مصداق کاسه ی داغتر از آش نیستیم؟ مهندس بازرگان در کتاب «سازگاری ایرانی» خیلی خوب این قضیه رو توصیف کرده: «وقتی بنا باشد ملتی به طور جدی با دشمن روبرو نشود، تا آخرین نفس نجنگد و بعد از مغلوب شدن، سرسختی و مخالفت نکند، بلکه تسلیم اسکندر شود و آداب یونانی را بپذیرد، اعراب که می آیند در زبان عربی کاسه ی گرمتر از آش شده صرف و نحو بنویسد یا کمر خدمت برای خلفای عباسی بسته، دستگاهشان را به جلال و جبروت ساسانی برساند، در مدح سلاطین ترک چون سلطان محمود غزنوی آبدارترین قصائد را بگوید، غلام حلقه به گوش چنگیز و تیمور و خدمتگزار و وزیر فرزندانش گردد، یعنی هر زمان به رنگ تازه وارد درآمده، به هر کس و ناکس تعظیم و خدمت کند، دلیل ندارد که نقش و نام چنین مردم از صفحه ی روزگار برداشته شود … در حمله ی مغول دیدیم که شرق و شمال به علت مختصر مقاومت با خاک یکسان شد، ولی امرای فارس تسلیم شدند و سالم ماندند»
حمیدرضا حسینی |
[۲] نظر |
|

|
ش ۲۴ فروردین ۱۳۸۷
خدایا من دیگه حالم داره بهم میخوره!
خدایا من دیگه خسته شدم از اینکه هر روز بخونم که فلانی رو دستگیر کردند، فلانی رو اعدام کردند، فلانی رو از دانشگاه اخراج کردند!
خدایا من خسته شدم از اینکه ببینم هر هفته قیمت همه چیز بالاتر میره و ما فقط روز به روز بدبخت تر و بدبخت تر میشیم!
خدایا من از اینهمه دروغ و چاپلوسی و حماقت و تظاهر و پستی که هر روز از تلویزیون و روزنامه ها و خبرگزاری ها و مسئولان دولت و مجلس و قوه ی قضائیه و مردم می بینم و میشنوم خسته شدم!
خدایا من خسته شدم از اینکه می بینم هیچ کس هیچ امیدی به زندگی نداره!
خدایا من خسته شدم از اینکه شب میخوابم و صبح نمی دونم قراره توی این شهر و این مملکت چه اتفاقی بیفته!
خدایا من از دیدن و شنیدن تلویزیون و سفر استانی و انرژی هسته ای و حق مسلم و استکبار جهانی و تشویش اذهان عمومی و اخلال در امنیت جامعه و سیاه نمایی و تهدیدات داخلی و … خسته شدم!
خدایا! البته بهت حق میدم که صدای امثال من رو نشنوی! چون اصلاً تو خدای ما نیستی! چون خدای یه گروهی شدی که حاضر نیستن دیگران هم خدا داشته باشند! چون تو رو غصبت کردند، زندانی ات کردند برای خودشون! اینها رو هم که گفتم، برای دل خودم گفتم که خنک بشه، که خالی بشه!
خدیجه مقدم، از فعالان جنبش زنان و کمپین یک میلیون امضاء به شکل بدی در منزلش دستگیر و روانه ی بازداشتگاه شد!
حمیدرضا حسینی |
[۷] نظر |
|

|
برگهی بعد »