امروز با دوست بسیار عزیزی از گذشته و خاطرات کودکی صحبت می کردیم. از خونه های قدیممون می گفتیم، از باغچه اش، از حیاطش، از صفاش، از مدرسه، از کارهای بعد از مدرسه، از خوشی های آن روزها، از بی دغدغگی ها … خلاصه از همه چیز!
یاد خونه ی پدربزرگم افتادم که چند سالی ساکنش بودیم. یاد باغچه ی باصفاش که پدربزرگ هر روز حسابی بهش می رسید. کلّی گل و درخت توی باغچه کاشته بود و مثل فرزندانش از اونها نگهداری می کرد. هر روز کلّی وقت می گذاشت و بهشون آب می داد. درخت گیلاس، انگور، گوجه سبز، گردو، آن اواخر فکر کنم درخت سیب یا گلابی …
یاد روزهایی که وقتی وارد حیاط می شدیم، پدربزرگ مشغول باغبونی بود. بوی خاک نم خورده، بوی طراوت، رنگهای شاد و زنده، بوی زندگی …
یاد روزهایی که از مدرسه بر می گشتیم و ساعتها توی بلوار سروناز فوتبال بازی می کردیم. یاد روزهایی که کنار پارک وی فوتبال بازی می کردیم. هیچ دغدغه ای نداشتم، جز فوتبال و فوتبال و فوتبال!
یاد روزهایی افتادم که پدربزرگ حالش خوب نبود! یاد روزی که پدربزرگ فوت کرد و کلّی گریه کردم. یاد روزی که بعد از حدود سه سال از فوت پدربزرگ، باغچه ی خونه اش رو دیدم که دیگه رنگی نداشت! درختها همه خشکیده، باغچه ای پر از علفهای هرز … حتّی درخت گردوی اسرائیلی! هم برگی بهش نمونده بود. دیگه هیچ کس به فکر باغچه ی پدربزرگ نبود. دیگه خونه اون خونه ی قبلی نبود. خونه دیگه پدربزرگ نداشت …
یه موقعها خیلی دلم میخواد به اون روزا برگردم … فقط یه موقعها!
———————————————-
گستردگی فیلتر وبلاگ محسن آنقدر بالا رفت تا حاجی بالاخره مجبور شد وبلاگ جدیدی با همون نام راه بندازه! امیدوارم این بار دیرتر فیلتر بشه!
از فوتبال برگشته بودم، باخته بودیم. ناراحت بودم. برنامه ی نود داشت «علی دایی» رو نشون می داد. یهو گفت: «تو هم اینجا بودی و باختید و بخاطر این اینقدر ناراحتی؟»
کفم برید! داشتم بصورت «قوزفیش» نگاهش می کردم که گفتم: «نه بابا! این علی دائیه! من اونجا چیکار می کردم آخه؟»
توی تصویر تلویزیون سه نفر مشخص بودند. دو نفر پشت به تصویر و نصفه و نیمه و میکروفن به دست، علی دایی هم رو به دوربین داشت جواب سوال خبرنگاران رو میداد! یهو گفت: «حالا علی دایی کدوم ایناس؟»
حمیدرضا حسینی |
یک نظر |
|

|
د ۲۷ فروردین ۱۳۸۶
ساعت ۲ نصف شب بود. می خواستم بخوابم. پتو نداشتم. خواستم یواشکی برم پتو بردارم که کسی بیدار نشه، یهو از جاش بلند شد و گفت: «چیکار می کنی؟»
گفتم: «اومدم پتو بردارم!»
گفت: «مگه اونجا پتو نیست» [اگه بود که اینجا نمیومدم خوب!]
حالا گیر داده که پتو میخوای چیکار! «می خوام دیگه بابا! گیر نده!»
گفت: «خوب حالا بیا این پتویی که روی منه رو بردار ببر بنداز روی یکی دیگه!»
حالا همه بیدار شده اند! خوب حالا می تونم با خیال راحت و با سر و صدا، پتو رو بردارم برم بخوابم!
————————————————-
پ.ن.
از این به بعد می خواهم داستانهایی را تحت عنوان «داستانهای من و اون» بنویسم!
شخصیت اصلی این داستان، فردی است که کمی بیش از حدّ به یک چیز گیر می دهد. البته کمی تا قسمتی هم شخصیت داستان بر اساس یک شخصیت واقعی می باشد!
حمیدرضا حسینی |
[۳] نظر |
|

|
برگهی بعد »