ای تیر غمت را دل عشّاق نشانه …
هر در که زنم صاحب آن خانه تویی تو
هر جا که روم پرتو کاشانه تویی تو …
مقصود تویی کعبه و بتخانه بهانه …
حس خوبی دارم نسبت به این آهنگ …
اگه اون یکی “تو”، واقعاً “تو” باشه، میتونه تجلی «تو» باشه … یعنی تجلی «تو» در وجود “تو”
من که فکر می کنم، “تو”، تجلی بالقوه ای از «تو» هستی که یه کمی بالفعل شدی … هنوز کلی توانایی داری که بالفعل تر!!! شی …
حرفهام شبیه من و تو بازیهای علی شد …
نمی دونم چه ربطی داشت … ولی به ذهنم اومد و نوشتم خب …
گیج و گنگم، مخم داره سوت میکشه، عمراً نمیتونم فکرم رو جمع کنم، توی این چند روز بارها و بارها برای چند دقیقه به هیچ چیز فکر نمیکردم، به هیچ چیز …
دارم دیوونه میشم …
همون حدود ۳۰-۴۵ روز …
حمیدرضا حسینی |
[۵] نظر |
|

|
ج ۳۰ تیر ۱۳۸۵
۱- آلبوم جاده ابریشم کلهر و اون چینیه ژائو ژیپنگ، و اقعاً محشره … الآن حدود ۱ ماه میشه که صبح تا شب همین آلبوم رو گوش میدم … اگه نشنیدین پیشنهاد میکنم حتماً بخریدش و گوش کنین
۲- به نظر میرسه باز هم طبق معمول همه بازی خوردیم، همین مایی که فکر میکنیم علامه دهر شدیم، به همین سادگی بازی می خوریم! بازی خوردنها همچنان ادامه دارند، این بار نوبت گنجی بود که با استفاده از اون، حدود ۶ سال همه بازی بخوریم …
۳- تحلیل رفتارهای این یه موجود واقعاً واسم سخت شده … هر چی بیشتر فکر میکنم بیشتر می پیچم …
۴- خدا کنه سال دیگه همین موقعها …
۵- بیش از ۵۰ روز یا شاید حدود ۳۵-۴۰ روز …
حمیدرضا حسینی |
[۵] نظر |
|

|
چ ۲۸ تیر ۱۳۸۵
اینطور که من دیدم توی این چند ساله، حج رفتن و زیارت خونه خدا، حتی اگه هیچ تاثیری هم نداشته باشه روی افراد – که تا اونجایی که من یادمه، به هیچ وجه نداشته و نداره -، حداقل خونواده های زیادی رو آشتی داده!
حمیدرضا حسینی |
[۴] نظر |
|

|
س ۲۷ تیر ۱۳۸۵
واقعاً نمیدونم چه عنوانی برای این مطلب باید بنویسم که مناسب باشه، تنها چیزی که به ذهنم اومد این بود که چون مطلبی که میگم خاطره است، عنوانش هم همین باشه!
—————————————————————————————————
سال پنجم دبستان بودم! دبستان یگانه، یه کوچه پایین تر از گذرنامه توی خیابون شهرآرا!
اون موقع همیشه توی نمازهای جماعت مدرسه شرکت می کردم و خیلی موقعها هم مکبّر بودم. همیشه توی مسابقات قرآن و حدیث و از اینجور چیزها، نفر اول بودم و همیشه توی مسابقات در سطح منطقه و شهر و از این حرفها هم شرکت می کردم و بین کسانی که توی اون مسابقات دخیل بودن، شناخته شده بودم.
یه ناظم داشتیم که هنوز که هنوزه نمیدونم فامیلیش ریواز بود یا ریواس!!! اون موقع، خونواده ی متفاوتی داشت، از تیپ و قیافه ی خودش و زن و بچه هاش کاملاً مشخص بود.
یه بار زنگ ورزش بود، نزدیک ظهر هم بود، با لباس ورزشی اومدم برم توی حیاط که یهو صدام کرد و گفت: بچه های کلاس سوم میخوان نماز جماعت بخونن، آقای امینی – معاون امور تربیتی مدرسه – امروز نیست. آقای علیپور – معلم کلاس ما – هم نیست، آقای نظری – معلم ورزش – هم کار داره. تو بیا بشو امام جماعت!!! منم که کف کرده بودم از این حرفش، گفتم: آقا! آخه امام جماعت باید بالغ باشه، وگرنه آخه نمازی که خونده میشه که درست نیست! گیر سه پیچ داد و من، با ۱۱ سال سن، مجبور شدم برم و بشم امام جماعت کلاس سومی ها! اون روز اولین باری بود که با کراهت نماز خوندم! اون بنده خدا هم مقصر نبود، کاری بود که باید انجام میداد!
نمیدونم چرا بعد از اینهمه سال، یهو یاد این جریان افتادم. با اینکه همیشه زیاد خاطراتم رو به یاد میارم، اما فکر کنم یکی دو بار بیشتر یاد این جریان نیفتاده بودم که اون هم مدتها پیش بود! بس که این روزها تظاهر و ریا و از این چیزها دور و برم میبینم، بعد از اینکه این خاطره یادم اومد، فقط به این داشتم فکر می کردم که ما مقصر نیستیم! از همون اول توی مدرسه سیاه بازی و تظاهر و ریاکاری رو یادمون دادند…
حمیدرضا حسینی |
یک نظر |
|

|
برگهی بعد »